| زمین در حال پختن است | |||||||||
| زمین رو به گرم شدن مى رود و جهانیان خود خواسته به انتظار دگرگونى هایى نشسته اند که شاید زندگى آینده بشر در کره مسکون را به خطر بیندازد. خطر آرام آرام نزدیک مى شود و بوى آن را مى شود حس کرد. اکنون دیگر زمان زیادى براى عمل به آنچه وظیفه انسان براى نجات زمین است نمانده. خطر گرم شدن کره زمین، دیگر از حس کردن گذشته و به چشم مى آید؛ پدیده هایى چون سیل و توفان هاى کم سابقه در حال افزایش اند، هر سال انسان هاى بیشترى بر اثر تغییرات آب و هوایى جان خود را از دست مى دهند، آب شدن یخ هاى قطبى سرعت گرفته و آب دریاها بالاتر مى آید، بیمارى هاى ناشى از گرما رو به افزایش است، رفتار طبیعى پرندگان و حیوانات مهاجر تغییر مى کند، بادهاى گرم بیش تر مى وزند و خشکسالى گسترش مى یابد و ... سرانجام بهت بشر براى آنچه بر سر زیستگاهش آورده است... هشدار! خطر نزدیک مى شود، دیگر مى توان آن را دید. کشورهاى فقیر شرکت کننده در نشست تغییرات اقلیمى سازمان ملل در بانکوک که چند روز پیش برگزار شد از کشورهاى ثروتمند خواستند که بودجه اى را براى کمک به آن ها در زمینه مقابله با تبعات گرمایش زمین و کنار گذاشتن صنایع آلاینده اختصاص دهند. این درخواست از این رو مطرح شده که کشورهاى صنعتى و ثروتمند با فعالیت هاى صنعتى خود بیشترین نقش را در تولید و انتشار گازهاى گلخانه اى دارند و باید تعهد بیشترى در زمینه کنترل آثار این گازها از خود نشان دهند. گویا کشورهاى فعال در طرح این خواسته تهدید کرده اند که در صورت رد این درخواست از امضاى پروتکل تازه خوددارى خواهند کرد. گویا هدف از این پیمان، تثبیت میزان انتشار گازهاى گلخانه اى در طول یک دهه بعد و به نصف رساندن آن تا سال ۲۰۵۰ است. http://www.iran-newspaper.com/1387/870118/html/report.htm|گزارش کامل را بخوانید] | |||||||||
در یکی از وبلاگ نوشته ای زیبا آمده بود که دارای انرژی مثبت بود درزیر می آید:
من فرشته ای بودم که چشمهای معصوم شیشه ای را خودم شکستم
و بال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم!
میخواستم با چشم ها و پاهای آدم ها خوشبختی را درد را گناه را مزه کنم!
وحالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو میشود
هر چه میگذرد لبخند تو نزدیک تر میشود
و زمان برای محو کردن آن حریف کوچکی ست
تو بازنده ای زندگی، ومن آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد
نه به آسمان های آبی ات نه به هوای تازه ات نه به صبح
و شادی های تو خالی ات و غم هایت
دیگر مرا به هر چه خواهی بفریب الا به عشق! كه براي چنين فريبي ديگر بزرگ شده ام
سالها قبل در یکی از نشست های ادبی با چهره ای آشنا شدم که در هنر شعر الحق که بی نظیر بود . مدتی باهم بودیم که یکباره ارتباط ما باهم قطع شد . چندی قبل یک وب زیبا را مرور می کردم. در حال و هوای ادبی و شعر بود . شعری در آن وب خواندم چون خوشم آمد برای شاعر آن پیام گذاشتم . امروز متوجه شدم آن شاعر گم کرده سالها ی قبل همین صاحب شعر است :استاد خدادای
از این شاعر توانا شعری در پی می آید برای چشم نواز کردن دیدگان همه هم شهریان .
ساده،چشم دل!كه شد بيهوده،فرش رهگذر
در فضاي سينه ات، گم گشته ، ياد بي كسم
آه ! هرگز، هيچ خاشاكي ، نگردد در به در
تا نرفته از كمان زندگي ، تك تير عمر
يادي از ياري بكن ، با يك نگاه مختصر
تا مجالي هست ، آزادم كن از زندان رنج
پيش از آنكه خاك گردد ، استخوانم بي خبر
آنچه بعد از توومن،تا هست مي ماند به جا
مهرباني ها وخوبي ها ست ، از يادت مبر!
ختم كن محنت به شعردلكش سعدي كه گفت:
"آخر اي آرام جان ، در ما نظر كن يك نظر"
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد
فردی به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:((سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد))
اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
|
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم . مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني : ((خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند)) . مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است . در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟ سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است . تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟ سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است . تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند . مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم . |
|||||||||||
|
